تموم خاطرات تلخ گذشتمو سعی کردم فراموش کنم و تمومه دفتر خاطره هامو اتیش زدم هفت تا دفتر خاطره جوری سوزوندم که هیچی ازش دیده نشه. اما همش سوخت ولی همه ی کاغذ سوخته رو دوباره باد به سمت خودم اورد.
کمی تا قسمتی فراموش کردم کینه ها رو فراری دادم خاطرات تلخ رو .به اطرافیانم توجه زیادی کردم کسایی که ازشون محبت میخوام اما هنوز جوابی نگرفتم البته منظورم فامیلامه.مثه اینکه هنوز هم همون ادم قدیمی ام انگار.
من دوست ندارم کسی رو اذییت کنم. خداکنه هرکی ازم کینه داره منو ببخشه و فراموش کنه حداقل به خاطره این اشکای شبونه ام.
اما اگه بازم تو دلم یه چیزی روشنه هدفم حالا دارم به زندگی به یه چش دیگه نگاه میکنم به امید. حالا که میبینم دارم به اون چیزایی که میخوام میرسم.
اما نیاز به یه پشتوانه داشتم که نشد حرفی نیست جز اشک.............
به امید روزی که به تموم هدف هام برسم به امید روزهای خوش"(با این همه دردسر)
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36
باور میکنم که خیلی سخته
**
سخته
عاشق باشی ولی هیچکی ندونهاشکاتو زود پاک کنی کسی نفهمه
**
سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی ولی نخونه
**
وای که چه سخته
**
قشنگیه
عشق که میگن شاید همین جاستتو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست
**
سخته به قربونه چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
**
سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
خاطرهات ورق ورق بیاد به یادت
خاطرهات یکی یکی بیاد بیادت
این ترانه تقدیم روز های دلتنگیم میکنم من عاشق نیستم اما این ترانه رو خیلی دوست دارم
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36
دوستاي عزيز
اين وبلاگ دوست خوبمونه
مطالب جالب و خنده داري
داره پيشنهاد ميكنم
يه سر بزنيد![]()
بيا و بخند وبلاگي جالب و دوست داشتني
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36

اینم عکس های عاشقانه
واسه دوستای خوبم
واسه دیدن بقیش رو ادامه مطلب کلیک کنید
دوستاني كه عكس ها براشون باز نميشه با فاير فاكس وارد شوند
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1391 ساعت: 17:36
















برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:50
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست
، ولی در نماز پایان است
. شاید این بدین معناست که پایان نماز
، آغاز دیدار است .
(دکتر علی شریعتی)
عید برهمگی مبارک باد .
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:50












برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:50












Ik Hou van jou Jazzi







با یاد روز آشنایی همراه اندوه نگاهت رفتم که دیگر برنگردم دیگر نمی مانم به راهت من شعله ای خاموش و سردم رفتم که دیگر بر نگردم رفتم دگر بدرود بدرود پایان گرفت افسانه ما چون قایقی در دست طوفان ما عشقمان گم شد به دریا رفتم دگر بدردود بدرود از من چه دیدی من چه کردم از من گذشتی بی تو من هم رفتم که دیگر بر نگردم کی می توان برگشت افسوس پشت سرم پلها شکسته یاد تو همچون سایه با من هر جا که رفتم همسفر بود تو بی من و یاد تو با من عشق تو دیگر بی ثمر بود من قصه اندوه و دردم رفتم که دیگر بر نگردم من شعله ای خاموش و سردم رفتم که دیگر بر نگردم
من قصه اندوه و دردم رفتم که دیگر برنگردم
اکنون چو پاییز نگاهت غمگینم و تنها و خسته



دلم میخواد بازم تو رو یه شب تو خواب میدمت
مثل گلهای نیلوفر از روی آب میچیدمت
بازم میشد با هم دیگه کناره دریا بشینیم
یا بپریم به آسمون آبی عشق رو ببینیم
دلم میخواست با همدیگه تنهایی رو قال بزاریم
دل بکنیم از این قفس برای هم بال بزاریم
سر بزاریم رو دوشه هم برای هم گریه کنیم
با همه مهربون باشیم برای هم گریه کنیم
یه پل رو آبا بزنیم دورنگی رو دور بزنیم
تو مرکزه عاشق شدن نقطه پرگار بزنیم
بگیم به هم ازدلو جون من می مونم تو هم بمون
نریم سراغ دیگرون پا نزاریم رو عهدمون
اگه یکی مون بمیره اون یکی یاری نگیره
عاشق بمونه تا که هست چون که به عهدش اسیره
یعنی اینهاهام تو چاه ونفرت بمیرن
کاشکی میشد ک خیالیه فقط یه قابه خالیه
داشتنه تو برای من آرزوی محالیه
کاشکی میشد که رویاهام رنگ حقیقت بگیرن
تمام دردو غصه ه تا ابد منو تو ماله هم باشیم
برای پرواز از قفس پرای بال هم باشیم
دلم میخواد بازم تو رو یه شب تو خواب میدیدمت ...

...........::::::::::::..................................................::::::::::::..........

..:: قناری همیشه عاشق ::..
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15
منو درگير خودت كن
تا جهانم زيرو رو شم
تا سكوت هر شب من
با هجومت رو به رو شه
بي هوا بدون مقصد
سمت طوفان تو ميرم
منو درگير خودت كن
بلكه آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم
مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من
پر تصوير تو ميشه
با من غريبگي نكن
با من كه درگير توام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه
با تو شب شكل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا
توجهان من همين جاست
تو هم این جايي و هر روز
من به تنهاييم دچارم
منو نزديك خودم كن
تا تورا يادم بيارم
با خيال تو هنوزم
مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من
پر تصوير تو ميشه
با من غريبگي نكن
با من كه درگير توام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصوير توام
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15






























عشق يعني با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعني انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني در جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن 
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختــن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتـــظار و انتـــظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار











برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15


برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15

پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد...!
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15
قصه ی آدم
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره.
خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا.
پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا.
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش.
آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل.
باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش.
ولی مگه اين آدم, آدم می شد.
اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد.
همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون.
دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده.
چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد.
و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت.
آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف.
يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.
ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند.
آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد.
فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود.
خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش می خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست.
آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.
خوش به حال آدم و فرشتش.
" برگرفته از وب سایت تنهایی"
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15

پسر به دخترگفت : دوستم داری ؟! اشک ازچشمای دختر جاری شد.
می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت :
اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت
دیدن اشکاتو ندارم دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟
من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم .
پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد .
دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟
پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم
دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه
توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟
پسرگفت : آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی !
چون میگن عشق یه جورگناهه . دختر : اماعشقم پا که !
پسر فریاد زد : عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه و
دختر و برای همیشه تنها گذاشت .
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1391 ساعت: 1:15
وقتی خودت را سیگار فرض می کنی، حال و روزت می شود مثل من!
یکی پیدا می شود که با لبخند دستانت را می گیرد؛
آتشت می زند؛ و می کشد شیره ی وجودت را.
وقتی خاکستر، تمام وجودت را گرفت؛ زیر پا له می کند باقیمانده ات را
و دستش را به سمت نخ های بعدی دراز می کند.
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:26
عشق بی پایان من ( متن عاشقانه)
از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ، از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم ، تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم ، تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!

برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:26
چندسال پیش توی این روز من پا به این دنیای نامرد گذاشتم
اومدم تو دنیایی که جدایی و نامردی رسمشه
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
روز تولدم غمگینمو همش روی گوشیم نگاه کنم!!!
ببینم از بین کسایی که تولدمو تبریک میگن
اونی که بخاطرش زندگی میکنم و لحظه به لحظه ی روزامو با یاد اون میگذرونم
منو یادش هست یانه؟
روزتولدم براش مهم هست یانه؟
اولین سالیه که روز تولدم اینقدر ناراحتو غمگینم
دوباره دیدنش بزرگ ترین کادوی روز تولدمنه
خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی بخاطرش زنده ای
کادوی تولد امسالم غمو غصه و جدایی
کاش روز تولدم ، روز اومدنم با روز رفتنم یکی بشه!!!
تولدم مبارک! 



قبل از فوت کردن این شمعا هم آرزو میکنم که ایشالله همه تون به آرزوهای قشنگتون برسین
و از همه مهمتر
آرزو میکنم همه ی عاشقا به هم برسن و جدایی و نامردی نباشه
آرزو میکنم دلی شکسته نشه
و همه تون شاد زندگی کنید و معنای واقعی شیرین عشق رو بچشید و بهش برسین!

برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25
سلام به دوستای گلم
بالاخره بعد از چندوقت تونستم بیام ، و اول ازهمه ازتون عذرخواهی میکنم که تواین مدت نتونستم بهتون سربزنم. دوم اینکه یه مشکلی دارم یه مدتی هم باز کم میتونم بهتون سربزنم ولی بالاخره میام.
دوستای گلم لطفا برام دعاکنین (دوستایی که حتی برای اولین بار میاین به وبم ) ، شما دلتون پاکه ، شاید خدا بخاطر دعای شما کمکم کرد![]()
دوستون دارم
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25
نظرتون راجع به عشق بگید ![]()
وجود داره یانه؟
خوبه یانه؟
اینکه عاشق شدی یانه؟
و یه جمله واسه توصیف عشق
ممنون
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25

برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.
ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،
عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.
.jpg)
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25

هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم
غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم
که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم
ز دل بر خاستم تا در غزل باران احساسم
نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم
از اوج چشمهایت جرائت پرواز می گیرم
زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم
تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم
هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم
قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت
به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم
زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما
بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم
درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی
که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم
به عاشق ماندن و تنهایی و پژموردگی سوگند
که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم
غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم
بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم

برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25
یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
رو دوچرخه پا میزد،
رد شدش از دم باغ

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو میکرد،
آب میکردش دل سنگ

بقیه اش در ادامه نوشته شده
برچسب: نویسنده: عرفان هاشمی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 19:25